برنامه کوهپیمایی این هفته از زبان مهمان گروه



اینم دل نوشته ی من از برنامه قشنگ دیروز :
دل عاشق به پیغامی بسازد ...
خمار آلوده با جامی بسازد ...
مرا کیفیت چشم تو کافیست ...
ریاضت کش به بادامی بسازد ...
یه بلاگ زدن واسه همه اعضای هیئت مسیج زدن که بیاین از بلاگمون دیدن کنید ، رفتم ودیدم وکامنت گذاشتم که برنامه هاتون روجلو جلواعلام کنید تا ماهم بهتون بپیوندیم ، گفتن نمیشه عمومی اعلام کرد چون گروه خصوصیه ،میخوای بیای بگو تابهت برنامه رو مسیج بزنیم
بالاخره این پنج شنبه اعلام حضور کردم
تصمیم گرفتم برم کوه ، تصمیم گرفتم برم بگردم شاید تو دامنه ها یه دوست دیگه پیدا کنم یه دوست به خوبی گلاره که هنوز مجرد باشه وهمراه لحظه های تنهائیم
شب کوله چیدم و آماده شدم
شب مهتاب بود و به رسم شبهای مهتابی باز خوابم نمی برد اون شب
صبح بود هنوز اذون نداده بودن تاریک بود ترس بود و خلوتی خیابونا
اذون دادن ، نماز خوندم وازخونه زدم بیرون ، ازگروه خبری نبود ، نونوائی باز بود موندم دم در نونوائی که ترس تنهائی و تاریکی خیابون منو اذیت نکنه
اول یه پژو 405 بعد هم یه پراید
سوار یکی دوتا آقا و سوار اون یکی دوتاخانوم
هرچی به گلاره زنگ زدم جواب نداد مطمئن شدم خواب مونده
این 5نفر که تو 405 جا میشدن ، راه افتادیم تا جائی که راه داشت با ماشین رفتیم وبعدش برنامه کوهنوردی شروع شد
به خاطر حضور تاز ه ام ازم پرسیدن سنگ میای یا نه و منم گفتم من لــِنگ سنگ نوردی هستم وهربرنامه ای که شرکت کردم به سنگ نوردی خوردم !!!
آبشارهای مهر رو بالا رفتیم و رفتیم ورفتیم....
مسیر سخت نبود اما واسه من که از سال 85 دیگه از این مسیر نیامده بودم خب کمی ترس داشت
خوب میرفتم، بدنم آماده بود ، اما بازم کمی ترس داشتم !
یه جا مجبور شدم از زانوم کمک بگیرم که خب خطا کردم ولی کوتاهی قد و دستهام چاره ی دیگه ای برام نذاشته بود
یه جا هم قیچی زدم که اونم اشتباه بود
اواخر هم دیگه عضلات پام شل شده بود و چنددفعه ای نا خودآگاه زانوم به سنگی میخورد والان کبود شده ...
دوتا خانوم بودن که یکی اینترن دانداپزشک بود واون یکی که شیطون بازیگوش بود نمیدونم چیکاره بود اما در حال حاضر مامان وباباش کربلا بودن و اون خانوم خونه بود
سرپرست گروه بود و یه آقا که مسئول آموزش یه مرکز نظامی بود
طی مسیر هر کی واسه شناسوندنش به اونیکی از خاطرات کوهنوردیش گفت
بالاخره ساعت 9بیخیال کوهنوردی - سنگنوردی شدن و بساط صبحانه به راه شد
بعد صبحانه هم واسه اینکه خط راس آفتاب میخورد تو مغز سرمون بازم از همون مسیر سنگ و لاخ برگشتیم پائین
ذره ای هم تبحر واسه پائین اومدن به خرج ندادم و مث یه مبتدی نشسته اومدم پائین!!!!
در طول مسیر برگشت اول یه گردوی تازه که رو زمین افتاده بود ، بعد عناب ، بعد زالزالک ، بعد انگور ، بعد زرشک و درنهایت دوتا آلبالو خشکه از درخت کندم وخوردم و همه متعجب بودن که چطور من اینهمه طعم متفاوت رو با هم میخورم و عین خیالم نیست
اما برخلاف بقیه که صبحانه بیسکویت کرم دار ، عسل وخامه ، کرانچی تند و آتیشین و دلستر مالت تلخ تلخ خوردن من نون -پنیر گوجه خوردم و یه آب انبه
بالاخره من رژیم غذائی خودمو دارم و مراقب خورد وخوراک م هستم
برنامه قشنگ بود ، بعد مدتها خیلی چسبید ، هوا عالی بود، تاریکی کوه در ابتدای مسیر و آفتاب داغش در انتها...
و یه چیزی بود که مث همیشه من تنها بودم در میانه ی مسیر
من نیاز به همنوردی دارم که گامهاشو با من هماهنگ کنه ، آدم کند روئی هستم ، بیشتر ورزش استقامتی کار میکنم نه سرعتی و همین باعث شده که سرعتم کمتر از بقیه باشه
خانوما ی این گروه هم جلو جلو میرفتن ،نه که میلی به حضور با من نداشته باشن اتفاقاً بچه های گرمی بودن وتازه دعوتم کردن هفته های دیگه هم باهاشون باشم
خیلی بهم خوش گذشت ، جای کسی خالی نبود هر کی میخواست باشه باید خودش می بود !!!
اونقده سرخوش بودم که بعد اینهمه که از سرکوچه خونه امون ردشده بودم تازه برای اولین بار چشمم به پیچکای خوش رنگ سر کوچه افتاد...
نوشته شده توسط خانم ف.