آروشه17.6.91
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
قرار بود ساعت 5 صبح روز جمعه 17/6/1391 در ته بلوار پاسداران جمع شویم که من سر وقت آنجا حاضر شدم ولی از گروه خبری نبود.بعد از دو،سه دقیقه ،اقای نیکبخت و خانمشون امدند و بعد از ان یکی یکی گروه ملحق شدند اما هیچکس زیر بار بستنی که به قرار دیر امدن اعضا گروه بود نرفتند و گروه اون روز ،سرشون بی کلاه ماند.پس از ان با دو ماشین به سمت چهار گشت حرکت کردیم .پس از پیاده شدن از ماشین ،به سمت بالا شروع به حرکت کردیم که چشممان در تاریکی شب به خرابه ی خانه ای افتاد که چند وقت پیش تازه ساخته شده بود و کسی دلیل خراب شدنش را نمی دانست (البته حدسهایی زده شد)
پس از طی حدودا" یک ساعت در مسیر،استراحتی کردیم که هم خستگی رفع کنیم و هم شیرینی قبولی خانم نیکبخت در ازمون کارشناسی ارشد رو بخوریم.(فردوسی قبول شده و شیرینیش هم چسبید)
پس از خوردن شیرینی ،در مسیر سخت و دشوار که خانم ارغوان کمی ناراحت بود از دست کفشهاشون افتادیم و دست به سنگ شدیم.به هر شکلی بود از این مسیر نیز گذشتیم
پس از ان در دلجو بابت استراحت و تر کردن گلو چند دقیقه ای را ایستادیم و پس از خوردن ابی و شستن دست و صورتی به راه مان ادامه دادیم که به چشمه ای رسیدیم که ظاهرا" اسمی نداشت و پس از بحث و گفتگو، خانم ارغوان اسم “چشمه ارغوان “را برای ان انتخاب کرد.
بعلت طولانی شدن مسیر،سرپرست محترم ،از برنامه علمچه صرف نظر کرد و با حذف مسیر علمچه در اروشه برای صرف صبحانه اتراق کردیم.
در اروشه ،پس از چیدن سفره به فکر گذاشتن چایی آتشی افتادیم که من برای جمع اوری چوب مامور شدم و پس از ساختن اجاق و ایجاد آتیش ،خانم نیکبخت زحمت کشیدن و کتری چای را روی آتیش چپ کردن تا اتیش خاموش شود.که برای بار دوم آقای مسئول فنی زحمت کشیدن و چایی را اماده کردند.پس از خوردن صبحانه ، بخاطر اینکه کلاه سرپرست گم شده بود از مسیری که امده بودیم برگشتیم(که البته کلاه را هم پیدا نکردیم).در مسیر برگشت در دلجو ،خربزه ای را که خانم ارغوان زحمتشو کشیده بودند را خوردیم.لازم به ذکر که در مسیر برگشت خانم و آقای نیکبخت خسته شده بودند و همش زیر لب می گفتند که مسیر کی تمام می شود(من اصلا" این جوری نبودم و اصلا" خسته نشده بودم،اصلا").بالاخره ساعت11:30 در جایی که صبح ماشینها رو پارک کرده بودیم از هم جدا شدیم و دوستانی که ماشین داشتند زحمت کشیدند و گروه را تا درب منازلشان رسوندند.برنامه خوب و خوشی بود.
در پایان هم یک جمله از دکتر مصدق میارم و شما دوستان رو بخدا میسپارم:
برای رسیدن به بهشت از جهنم هم میتوان شروع کرد
نویسنده : پیمان کریمیان